تبلیغات
شهید حسادت

شهید حسادت
بحثی پیرامون علل شهادت اولین شهید حسادت و یکی از مظلومان بزرگ تاریخ رسول اکرم حضرت محمد مصطفی (ص)
نویسندگان

5 ـ روایت صحیح بلاذرى :

كرز قافى كه گروه قریش را به غار رسانید ، اثر پاى مبارك رسول خدا صلّى الله علیه و آله را در آستانه غار مشاهده نمود ، لكن او و عبد العزّى (عبد الرّحمن) بن ابى بكر اثر پاى ابوبكر را در نزدیكى غار مشاهده نكردند (724).

و همین مطلب را راوندى نیز تأیید كرده است .

بنا بر این ثابت گردید ، پیامبر صلّى الله علیه و آله به تنهائى شبانه ، از مدینه خارج و به غار وارد شده است ، پس ابوبكر در كجاى این ماجرا نقش دارد .

تقیّه و روایاتى كه حضور ابوبكر را

در غار تأیید مى كنند :

نظام اموى روایت حضور ابوبكر در غار را به واسطه لشكریان طمعكار و پارس كننده به دنبال مظاهر فریبنده مادّى و مناصب دولتى ، در تمام شهرها و كشورهاى مسلمان نشین منتشر نمود .

و داستان سرایان اموى كه متجاوز از صدهزار قصّه گو بودند ، این روایت دروغین را در مساجد شرق و غرب كشورهاى اسلامى با شتاب هرچه تمامتر پخش كردند (725) .

و براى براندازى و مقابله با امواج معارضه اسلامى و بستن دهان علماء و راویان مخلص ، دولت فتوائى صادر كرد تا هركس را كه قائل به حاضر نبودن ابوبكر در غار باشد ، به قتل برسانند .

لذا ، علماء سوئى كه در دستگاه حكومت مشغول به كار بودند ، فتوا به مهدور الدّم بودن مؤمنینى كه عدم حضور ابوبكر در غار را روایت كرده اند دادند (726).

به همین جهت راویان از ذكر كردن روایت راستین خود در حاضر نبودن ابوبكر در غار هراسان شدند ، و از روى تقیّه از بیان حقیقت لب فرو بستند . و گروهى هم روایات حضور ابوبكر را به خاطر تقیّه منتشر كردند.

و در قرنهاى بعد ، یعنى قرن دوّم و سوّم و چهارم و ... حضور ابوبكر در غار شهرت بسزائى پیدا كرد و فقط أخصّ خواص ، چون مؤمن طاق ، دانشمند مشهور و محمّد المهدى ، مؤسّس دولت فاطمیّه ، كه از كوفه فرار كرد ، پرده از حقیقت عدم حضور ابوبكر در غار برداشتند .

و بزرگترین دلیل بر عدم حضور ابوبكر در غار ثور ، به همراه رسول خدا صلّى الله علیه و آله ، فتواهائى ظالمانه بر مهدور الدّم بودن نفى كنندگان این حضور مى باشد .

در حالى كه این فقهاى فاسق ، هرگز فتوا به قتل ناسزاگویان به علىّ بن أبیطالب علیه السّلام وصىّ پیامبر مصطفى و پیشوا و امام متّقیان ندادند .


[724] ـ فتوح البلدان ، بلاذرى ، 64 ، جلد 1 .

[725] ـ ألقصاص و المذكّرین 33 ـ ألتراتیب الإداریة ، 348 جلد 2 ـ ألجرح و التعدیل 63 ، جلد 8

ألتاریخ الكبیر ، ألبخارى 212 ، جلد1 ـ تاریخ ابن معین 166 ـ تهذیب الكمال 314 ، جلد 4 .

[726] ـ فیض القدیر ، مناوى 119 ، جلد 1 ـ حاشیة ردّ المختار ، بن عابدین 423 ، جلد 4 ـ حواشى الشروانى 89 ، جلد9 ـ اعانة الطّالبین 155، جلد4 ـ تحفة الاحوذى ، ألمباركفورى 106 ، جلد 10




برچسب ها: نبودن پیامبر با ابوبكر در هجرت،
[ چهارشنبه 30 اسفند 1391 ] [ 08:11 ق.ظ ] [ سینا علی نسب ]

3 ـ دلیل دوم صحیح بخارى :

و بخارى هجرت این گروه را به مدینه بار دیگر نیز در صحیح خود بیان نمود : ابن عمر مى گوید :

چون گروه نخست مهاجرین به محلّى در قباء وارد شدند ، قبل از قدوم رسول خدا صلّى الله علیه و آله ، سالم ، مولى أبى حذیفه امام جماعت آنها بود و قرآن خواندن او از همه بیشتر بود (720) .

پس مسلمانان موجود در مكه به مدینه هجرت كردند و در ضمن آنها أبوبكر و عمر و عثمان وجود داشتند (721) .

و كفّار حاضر در مكّه و كسانى كه بعداً مسلمان شدند ، و تعصب كنندگان رسول خدا صلّى الله علیه و آله در هجرت وى ، در ضمن آنها بودند اعتراف به حاضر بودن ابوبكر در غار نكرده اند ، و احدى از آنان او را در رفتن به غار و حاضر بودن در كوه ثور و هجرت از مكّه به مدینه ، مشاهده نكرده است (722) .

و تمام گفته هائى كه درباره حضور ابوبكر در این جاها بیان شده است، استناد به غیب گوئى هائى دارد كه بدون اندك صحّتى در این زمینه گفته شده اند .

و در این میدان روایات دروغین اعتماد كاملى بر گفتار مغیره دارد ، و ابوهریره و انس بن مالك و عبد الله بن عمر ، همگى از او نقل حدیث كرده اند .

4 ـ دلیل سوم صحیح بخارى :

بخارى در صحیح خود بر نازل نشدن آیه غار در حقّ ابوبكر صحّه گذاشته است ، زیرا عایشه نزول آن آیه را در حقّ ابوبكر نفى كرده و گفته است : هیچ آیه از قرآن در حقّ ما نازل نشده است (723) .


[720] ـ صحیح بخارى ، شماره 692

[721] ـ سیره ابن هشام ، 121 ، جلد 2

[722] ـ به تمام كتابهاى سیره و حدیث و تفسیر كه در این موضوع بحث كرده اند مراجعه نمائید .

[723] ـ صحى بخارى ، 42 ، جلد 6 ، چاپ دارالفكر ، بیروت ، چاپ افست از روى نسخه دار الطّباعه استانبول ، سال 1401 هجرى ، تاریخ ابن أثیر ، 199 ، جلد 3 ، ألأغانى ، 90 جلد 16 ، ألبدایة و النهایة ، 96 ، جلد 8 ، ألتحفة الّلطیفة ، سخاوى ، 504 ، جلد 2 .




برچسب ها: نبودن پیامبر با ابوبكر در هجرت،
[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 08:38 ق.ظ ] [ سینا علی نسب ]

1 ـ دلیل قرآنى در عدم حضور ابوبكر در غار :

قرآن مى فرماید : « ثانِىَ اثْنَیْنِ إذْ هُمَا فِى الْغارِ » (715)

یعنى درباره پیامبر و راهنماى او سخن گفته و اگر ابوبكر نفر سوّمى بود خداوند تعالى چنین مى فرمود : ثالِثُ ثَلاثَه یعنى او یكى از سه نفر بود ... بنا بر این ابوبكر كجاى این ماجرا قرار داشت ؟

2 ـ دلیل اوّل صحیح بخارى :

عمر پیوسته همراه ابوبكر بود كه با سفر كردن او مسافرت مى كرد و با مستقر شدن او مستقر مى شد ، و أدلّه بسیارى وجود دارد كه عمر با سایر مسلمانان چون داماد خود ، خنیس بن حذافة سهمى و سعید بن عمرو بن نفیل و طلحة بن عبیدالله و صهیب بن سنان (716) و حمزة بن عبدالرحمن بن عوف و عثمان بن عفان (717) به مدینه هجرت نمود .

لذا پیامبر صلّى الله علیه و آله در مدینه بعد از هجرت به آن شهر عقد اخوت بست و در همان جا بین ابوبكر و عمر برادرى برقرار نمود (718) و بخارى هجرت ابوبكر با عمر و سالم برده ابوحذیفه را قبل از هجرت پیامبر صلّى الله علیه و آله تأئید نمود ، زیرا حدیثى را از ابن عمر نقل كرده كه در آن چنین آمده است :

سالم مولاى ابوحذیفه امامت جماعت مهاجرین نخست و اصحاب پیامبر صلّى الله علیه و آله را در مسجد قبا به عهده داشت كه در میان آنها ابوبكر و عمر و ابوسلمه و زید و عامر بن ربیعه به چشم مى خوردند .

بنا بر این مسجد قبا كه در راه مدینه واقع است ابوبكر و عمر و سالم و دیگران در هنگام هجرت در آن نماز جماعت خوانده اند (719) .


[715] ـ توبه ، آیه 40

[716] ـ سیره ابن هشام 121 جلد 2

[717] ـ همان مصدر

[718] ـ مستدرك 14 جلد 3 ، السیرة الحلبیة 20 جلد 2 ، فتح البارى 211 جلد 7

[719] ـ صحیح بخارى شماره 7175 ، باب استقصاء الموالى و استعمالهم




برچسب ها: نبودن پیامبر با ابوبكر در هجرت،
[ دوشنبه 28 اسفند 1391 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ سینا علی نسب ]

كعب و اعوان او احادیث بسیارى را به ناحق و ناروا بوجود آوردند ، از جمله آن احادیث ، حدیث همراهى و مصاحبت أبوبكر با رسول خدا صلّى الله علیه و آله در غار مى باشد .

و كعب همچنین حدیث نارواى دیگرى بوجود آورد كه مى گوید : خداوند از صلب اسماعیل علیه السّلام دوازده قیّم به او موهبت نمود كه أفضل آنها أبوبكر و عمر و عثمان مى باشند (707) و عبدالله بن عمر حدیث كعب را به حضرت رسول صلّى الله علیه و آله مستند نمود و چنین گفت :

« رسول خدا صلّى الله علیه و آله فرمود : بر این امّت دوازده خلیفه خواهد بود : أبوبكر صدّیق كه نام او را دریافتید ، عمر فاروق ... (708) »

و حدیث دوازده خلیفه را بدون نام بردن اسمى ، بخارى و مسلم نقل كرده اند (709) .

زیرا بخارى این حدیث را در سنن خود از سمرة بن جندب نقل مى كند ، سمرة مى گوید : از رسول خدا صلّى الله علیه و آله شنیدم كه مى فرمود : دوازده أمیر خواهند بود و پس از آن رسول خدا كلمه اى بر زبان جارى كرد كه نشنیدم « جابر ابن سمره مى گوید » پس پدرم گفت : رسول خدا صلّى الله علیه و آله مى گوید همگى آنها از قریش مى باشند (710) .

و مسلم همین حدیث را در صحیح خود ذكر نمود ، او مى گوید : پیامبر صلّى الله علیه و آله فرمود : این امر به پایان نمى رسد مگر آنكه در بین آنها دوازده خلیفه بیایند كه همگى آنها از قریش مى باشند (711) .

و قندوزى در ینابیع المودّه در باب هفتاد و هفتم از بعضى از علماى عامّه نقل مى كند كه حدیث جابر بن سمره (712) را روایت كرده و در انتهاى آن چنین گفته است : همگى آنان از بنى هاشم مى باشند . و حافظ أبونعیم در حلیه خود با سند خود از ابن عبّاس روایت كرده است كه : رسول خدا صلّى الله علیه و آله فرمود : هركس دوست دارد چون من زنده شود و چون من بمیرد و ساكن بهشت عدن شود كه پروردگارم آن را احداث كرده ، پس باید بعد از من ولایت على را بپذیرد و ولایت ولى او را نیز بپذیرد و باید به أئمّه بعد از من اقتداء نماید ، زیرا آنان عترت من مى باشند ، و از طینت من آفریده شده اند ، و فهم و علم ، روزى آنان شده است ، واى بر حال گروهى از امت من كه فضل و برترى آنها تكذیب مى كنند ، و صله و رابطه مرا در آنها قطع مى نمایند ، خداوند آنان را از نیل به شفاعت من محروم گرداند (713) .

و كعب و اصحاب وى بجاى عبارت « كلّهم من بنى هاشم » یعنى همگى آنان از بنى هاشم مى باشند این عبارت را گذاشتند : أفضلهم أبوبكر و عمر و عثمان یعنى أبوبكر و عمر و عثمان از همه آنها بیشتر فضیلت دارند . و على بن أبى طالب علیه السّلام مى فرماید :

همانا أئمّه از قریش مى باشند ، و در این نسل از فرزندان هاشم نهاده شده اند ، و امامت بر غیر آنها صلاحیّت پیدا نمى كند ، و أئمّه از غیر آنها صلاحیّت ( براى ولایت ) پیدا نمى كنند (714) و آنان همان أئمّه اثنى عشر مى باشند كه أوّلین آنان علىّ بن أبى طالب علیه السّلام و آخرین آنان مهدى عجّل الله تعالى فرجه الشّریف مى باشد .


[707] ـ ألبدایة و النّهایة 281 ج 6 .

[708] ـ كنز العمّال 67 ج 6 .

[709] ـ جابر بن سمره نقل مى كند كه : من به همراه پدرم نزد پیامبر صلّى الله علیه و آله بودیم ، پس شنیدم كه مى فرمود : بعد از من دوازده خلیفه وجود دارند ، سپس صداى خود را آهسته نمود . به پدرم گفتم : كلامى كه آهسته گفت چه بود ؟ پدرم گفت : حضرت فرمود : همگى آنها از بنى هاشم مى باشند . به مسند احمد بن حنبل ، 89 تا 92 ج 5 ، مستدرك حاكم ، 501 ج 4 ، ینابیع المودّة 444 ، و صحیح بخارى 101 ج 9 مراجعه كنید .

[710] ـ صحیح بخارى ، كتاب الحكّام .

[711] ـ صحیح مسلم 100 ج 4 ، حدیث 5 ، فتح البارى 180 ج 13 .

[712] ـ ألخلفاء بعدى اثنى عشر .

[713] ـ حلیه ، أبى نعیم 86 ج 1 .

[714] ـ نهج البلاغه امام على علیه السّلام ، خطبه 144 .




برچسب ها: حدیث دوازده خلیفه، قصّه گویان و تحریف حدیث، كعب الأحبار،
[ یکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 08:50 ق.ظ ] [ سینا علی نسب ]

 با آنكه هیچ دلیلى بر قداست صخره وجود ندارد ولى یهودیان همانطوریكه قبلا به گوساله قارون ] سامرى [ توجّه مى كردند به آن صخره نیز توجّه مى كردند ، و بعد از تلاشِ بسیار مسلمانان براى پاك كردن آن صخره از كثافات و نجاسات ، آن محل را جائى براى مسجد مسلمانان قرار دادند .

هشام بن محمّد مى گوید : عبد الرّحمن قشیرى به نقل از همسر ابن حباشه نمیرى مرا خبر داد كه گفت : به همراه عمر بن الخطّاب در روزهائى كه به شام مى رفت خارج شدیم . و در جائى منزل كردیم كه به آن « قتل » مى گفتند .

آن زن مى گوید : شوهرم شریك ، بیرون رفت تا آب بیاورد ، پس دلو او در چشمه افتاد و از آن جائى كه ازدحام مردم زیاد بود نتوانست دلو را از آب بیرون آورد ، پس به او گفتند : تا شب صبر كن . و چون شب شد به درون چشمه رفت و بازنگشت و طول داد و چون عمر مى خواست از آنجا كوچ كند نزد او رفتم و او را از مكان شوهر خود خبر دادم . پس او سه روز در آنجا ماند و در روز چهارم حركت كرد . ولى ناگهان دیدیم شریك مى آید . مردم به او گفتند : كجا بودى ؟

او نزد عمر آمد در حالى كه برگ درختى در دست داشت و آن برگ به اندازه اى بود كه دست او را مى پوشاند ولى برگ تا پا را مى پوشانید .

پس گفت : اى أمیرالمؤمنین در چشمه راهى پیدا كردم ، در آن حال شخصى آمد و مرا به زمینى برد كه شبیه زمین شما نبود و به باغهائى كه شبیه باغهاى دنیاى شما نبودند و چیزى از آنرا برداشتم ، پس به من گفت : هنوز زمان او نرسیده است و من این برگ را برداشتم و آن برگ درخت انجیر است .

در اینجا عمر كعب الأحبار را صدا زد و گفت : آیا در كتابها خود یافته اى ، مردى از امت ما داخل بهشت مى شود و بعد ، از آن خارج مى گردد ؟

كعب گفت : آرى و اگر در میان جمعیّت باشد او را به تو نشان مى دهم .

عمر گفت : او در میان قوم است .

پس كعب در جمعیّت تأمل كرد و شریك را نشان داد و گفت : او همان است .

و بنى نمیر تا به امروز شعار ( یعنى لباس روئین ) خود را سبز قرار مى دهند (705) .

و در حادثه اى دیگر كعب به عمر گفت : وصیّت كن زیرا تا سه روز دیگر خواهى مرد .

عمر با تعجّب گفت : ألله ، آیا عمر را در تورات مى یابى ؟ ( یعنى :آیا از عمر در تورات هم چیزى گفته شده است )

گفت : نه ، لكن صفت و نشانه هایت را یافته ام (706) .

اما در مورد قصّه أوّل : توافق بین آن مرد كذّاب و كعب الأحبار به خوبى آشكار است ! لكن امر عجیب آن است كه چگونه عمر او را تصدیق كرد ؟

و در حادثه دوّم : در كلام كعب دروغ به وضوح دیده مى شود ، زیرا این دروغ را كعب بعد از قتل عمر بوجود آورد تا مردم با او و گفتارش بیشتر اطمینان كنند ! .


[705] ـ مجمع البلدان 387 ج 4 .

[706] ـ مختصر تاریخ دمشق ، ابن عساكر 35 ج 19 .




برچسب ها: قصّه گویان و تحریف حدیث، كعب الأحبار، دعوت به کفر،
[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 08:21 ق.ظ ] [ سینا علی نسب ]

روزى كعب بر عمر بن الخطّاب وارد شد و عمر به او گفت : مرا خبر ده شفاعت محمّد در روز قیامت به كجا مى انجامد .

كعب گفت : خداوند در قرآن به تو خبر داده است . خداوند مى فرماید :

ما سَلَكَكُمْ فى سَقَرْ ... الْیَقین (700) كعب گفت : پس خداوند در آن روز شفاعت مى كند تا مى رسند به كسى كه حتّى یك نماز نخوانده و هیچ مسكینى را اطعام نكرده و به آخرت اصلا ایمان نیاورده ، و چون شفاعت به این گروه مى رسد احدى باقى نمى ماند كه در او خیرى وجود داشته باشد (701) .

و در اینجا كعب بیان كرد كه كفّار و كسانى كه نماز نمى خوانند داخل بهشت مى شوند . و با یك روش شیطانى با بیان خود به ایمان نیاوردن و نماز نخواندن و زكوة ندادن دعوت مى نماید .

و عمر بن الحطّاب ( الخطّاب ) در جابیه بود ، پس فتح بیت المقدّس را یاد كرد . پس أبوسلمه گفت : شنیدم عمر بن الحطّاب ( الخطّاب ) به كعب چنین مى گفت : به نظرت كجا نماز بخوانم ؟

كعب گفت : اگر از من قبول كنى پشت صخره نماز بخوان ، زیرا تمام قدس روبروى تو خواهد بود .

عمر گفت : چون یهودیان نظر دادى ، نه و لیكن به نحوى كه رسول خدا صلّى الله علیه و آله نماز خواند نماز مى خوانم ، پس رو به قبله نمود و نماز خواند ، سپس رو آورد و عباى خود را باز كرد و زباله ها را در عباى خود جارو نمود و مردم نیز جارو نمودند (702) .

و اینكه كعب عمر را دعوت نمود تا پشت صخره نماز بخواند بخاطر این هدف بود كه صخره را قبله مسلمانان و معبودى برایشان قرار دهد همانطورى كه گوساله بنى اسرائیل معبود بنى اسرائیل گردید .

و گفته مى شود عمر چون داخل بیت المقدّس شد تلبیه كرد ( یعنى : لبیك الّلهم لبیك گفت ) و در محراب داود علیه السّلام نماز تحیّت مسجد گذارد . و روز بعد نماز صبح را با مردم به جماعت خواند و در ركعت أوّل سوره « ص » را خواند و در آن سجده كرد ، و مسلمانان نیز به همراه او سجده كردند ، و در ركعت دوّم سوره بنى اسرائیل را خواند ، سپس كنار صخره آمد و از كعب الأحبار درباره مكان آن صخره راهنمائى خواست ، و كعب الأحبار به عمر اشاره كرد تا مسجد را پشت صخره قرار دهد . و بنا نماید .

عمر گفت : چون یهودیان نظر دادى ، سپس مسجد را در جهت قبله بیت المقدّس قرار داد ، و این مسجد امروزه به مسجد عمرى شهرت دارد ، سپس خاك صخره را با گوشه عبا و قباى خود برداشت ، و مسلمانان به همراه او چنین كردند ، و اهل اردن را در بر داشتن بقیّه آن بكار گماشت .

و رومیان در آن زمان صخره بیت المقدّس را چون قبله یهود بود به زباله دان تبدیل كرده بودند ، تا جائى كه یك زن ، كهنه حیض خود را از زباله دان خانه خود بر مى داشت و مى فرستاد تا روى صخره قرار دهند .

و این مكافات و مجازات كارى بود كه یهودیان در قمامه انجام دادند . و قمامه همان مكانى است كه یهودیان مصلوب را در آن به دار آویختند . و یهودیان پیوسته بر قبر او زباله مى ریختند ، و به همین جهت آن محل را قمامه (703) نامیدند ، و همین نام بر كلیسائى كه مسیحیان در آن محل بنا نمودند نیز كشیده شد ، و آن كلیسا را به نام قمامه اسم گذارى كردند (704) .


[700] ـ سوره مدثر ، آیه 42 تا 47 .

[701] ـ ألدرّ المنثور 286 ج 6 .

[702] ـ مسند أحمد 34 ج 1 ، و در ألدّرّ المنثور از أحمد روایت كرده است ، 151 ج 4 .

[703] ـ زباله دان .

[704] ـ ألبدایة و النّهایة 64 ج 7 .




برچسب ها: قصّه گویان و تحریف حدیث، كعب الأحبار، دعوت به کفر،
[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ سینا علی نسب ]

عمر از كعب الأحبار پرسید كه : درباره چیزى از تو مى پرسم ، و مى خواهم چیزى را از من پنهان نكنى .

كعب گفت : بخدا سوگند چیزى را كه مى دانم بر تو پنهان نمى كنم .

عمر گفت : بر امت محمّد صلّى الله علیه و آله از چه چیزى بیشتر مى ترسى ؟

كعب گفت : رهبران گمراه كننده .

عمر گفت : راست گفتى ، رسول خدا صلّى الله علیه و آله این راز را به من فرمود و مرا از آن آگاه كرد (696) .

و در عمل ، كعب الأحبار به همان شیوه نابود كردن اسلام به وسیله رهبران گمراه كننده كه بدان اعتقاد داشت پیش رفت ، و عمر را براى حمایت از معاویه دعوت نمود ، و عمر نیز قبول كرد .

و با اندك دقتى در والیان أبوبكر و عمر در مى یابیم كه ولایت هاى بزرگ در دست رهبران گمراه كننده قرار داشت ، در حالى كه رسول خدا صلّى الله علیه و آله آنان را از رهبران گمراه كننده ترسانده بود .

و در عمل ، معاویه و امویان و یاران آنها مانند ابن العاص و ابن شعبه مشكلاتى براى مسلمانان بوجود آورند كه تاكنون از آن مشكلات شكایت مى كنند ، و در زیر سنگینى آن دست و پا مى زنند .

و عمر از مردى یهودى پرسید كه صدق و راستى را در تو مى بینم ، درباره دجّال صحبت كن .

گفت : او را فرزند مریم بر دروازه « لد » به قتل مى رساند . و در گمانم آن یهودى كعب الأحبار بود (697) .

و در این روایت عمر به كعب الأحبار مى گوید كه من صدق و راستى را در تو مى بینم ، در حالى كه پیامبر صلّى الله علیه و آله فرمود : اهل كتاب را تصدیق نكنید (698) .

و اگر به احادیث كعب مراجعه كنیم و در تورات دقّت نمائیم ، در مى یابیم كه احادیث كعب أحادیثى دروغین مى باشند ، كه آنها را كعب به اسم ذكر كتاب مقدّس بوجود آورده است .

و ما مى دانیم خود تورات گرفتار تحریف شده است ، و همین امر را پیامبر صلّى الله علیه و آله ذكر فرموده است ، بنابراین چگونه كعب مى تواند راستگو باشد در حالى كه او همان دروغگوى معاند است و امام على علیه السّلام و ابن عوف و معاویه و بخارى و ابن عساكر و دیگران او را تكذیب كرده اند (699) .


[696] ـ مسند أحمد 321 ، و در مجمع الزّوائد ، حدیث را روایت نمود و گفت : حدیث را أحمد و رجال موثّق او روایت كرده اند 239 ج 5 .

[697] ـ معجم ما استعجم 47 ج 4 .

[698] ـ صحیح بخارى ، 213 ج 8 و 150 ج 5 .

[699] ـ صحیح بخارى 160 ج 8 ، مقدّمه ابن خلدون ، تفسیر ابن كثیر ، سوره نحل ، مختصر تاریخ دمشق ، ابن عساكر 133 ج 1 .




برچسب ها: قصّه گویان و تحریف حدیث، كعب الأحبار،
[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ سینا علی نسب ]

ابن عباس رضى الله عنه روایت مى كند كه : روزى در مجلس عمر بن الحطّاب ( الخطّاب ) حاضر شدم و كعب الأحبار نزد وى بود ، به ناگاه عمر گفت : اى كعب ، آیا توراة را حفظ كرده اى ؟

كعب گفت : بسیارى از توراة را حفظ كرده ام .

پس مردى از كنار او در مجلس گفت : اى أمیرالمؤمنین از او بپرس خداوند قبل از آنكه عرش خود را بیافریند كجا بود و آب را از چه خلق كرد ؟ كه عرش خود را بر آن قرار داد .

پس عمر گفت : اى كعب از این علم چیزى دارى ؟

كعب گفت : آرى اى أمیرالمؤمنین ، در اصل حكیم مى یابیم كه خداوند تبارك و تعالى قبل از خلقت عرش ، قدیم بود و در هوا بر روى صخره بیت المقدّس بسر مى برد ، و چون خواست عرش خود را خلق نماید ، تفى انداخت كه دریاهاى عمیق و دریاچه هاى پر آب از آن بوجود آمد و آن گاه عرش خود را از جزئى از اجزاى صخره اى كه زیر خودش بود آفرید . و باقى مانده آن را براى مسجد قدس خود بجا گذاشت .

ابن عبّاس رضى الله عنه مى گوید : على بن أبى طالب علیه السّلام در مجلس حاضر بود ، پس على علیه السّلام پروردگار خویش را به عظمت یاد كرد ، و بر پا ایستاد و لباس خود را تكاند ، پس عمر على علیه السّلام را قسم داد كه بجاى خود برگردد ، و او چنین كرد ( و كلمه « او چنین كرد » در بعضى از نسخه ها وجود دارد).

عمر گفت : اى غواص براى ما غواصى كن یعنى گوهرى از دریاهاى علم و معرفت خود به ما نشان ده ، أبوالحسن چه مى گوید ؟ زیرا من تو را بجز كسى كه غم ها را برطرف مى كند نمى شناسم ( یعنى تو هر غم و غصّه را برطرف مى كنى ).

پس على رو به كعب نمود و فرمود : اصحاب تو اشتباه كردند و كتاب خدا را تحریف نمودند ، و افترا و دروغ را بر وى گشودند . واى بر تو اى كعب ، آن صخره اى كه گمان برده اى ، حاوى جلال او نمى شود ، و وسعت عظمت او را ندارد . و هوائى كه ذكر كردى اطراف او را نمى تواند در بر گیرد ، و اگر صخره و هوا به همراه او قدیم باشند ، باید قدیم بودن او را داشته باشند ، و خداوند عزیزتر و جلیل تر از آن است كه گفته شود ، مكانى دارد كه به آن اشاره شود و خداوند چنان نیست كه ملحدان مى گویند و چنان نیست كه جاهلان مى انگارند . و لیكن خداوند وجود داشت و مكان موجود نبود ، بگونه اى كه اذهان بدان نرسد و مى گویم : او بود و این كه مى گویم « بود » این كلام ، بودنش به وجود آمده است .

و این چیزى است كه از آنچه از بیان و سخن گفتن یاد داد ، مى باشد . خداوند تعالى مى فرماید : خَلَقَ الإنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیان (694) یعنى خداوند انسان را آفرید و سخن گفتن به وى آموخت . و اینكه مى گویم او بود ، این از چیزهائى است كه از بیان و سخن گفتن به من یاد داد تا به حجّت عظمت خداوند منّان سخن گویم و خداوند پیوسته بر آنچه مى خواست قادر بود ، و بر هر چیزى احاطه داشت ، سپس آنچه را اراده كرد بدون فكرى كه حدوث كرده و به او رسیده باشد ایجاد كرد ، و بدون شبهه اى كه در آنچه اراده كرده است داخل شده باشد و خداوند عزّ و جل نورى را خلق كرد از غیر شیىء ، و آن را ابداع كرد ، سپس از ظلمت نورى آفرید ، و سپس از نور یاقوتى آفرید و آنرا به اندازه هفت آسمان و هفت زمین ضخامت داد ، سپس آن یاقوت را باز داشت پس بخاطر هیبت او ذوب گردید و به آبى لرزان مبدل شد و تا روز قیامت لرزان خواهد ماند ، و سپس عرش خود را از نور خود آفرید ، و آنرا بر روى آب قرار داد ، و براى عرش ده هزار زبان وجود دارد ، و هر زبانى خداوند را به ده هزار لغت تسبیح مى گوید ، و هیچ لغتى شبیه لغت دیگر نمى باشد . و عرش روى آب بود و حجابهائى از مه پائین عرش قرار داشت . و این فرمایش خداوند تعالى مى باشد كه مى گوید : وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِیَبْلُوَكُم یعنى : و عرش او بر آب بود تا شما را امتحان نماید .

واى بر تو اى كعب ، اگر دریاها بنا بر گفته تو آب دهان او باشد ، عظیم تر از آن بود كه صخره بیت المقدّس یا هوا كه اشاره كردى در آن بسر مى برد ، او را در بر گیرد .

پس عمر بن الحطّاب ( الخطّاب ) خندید و گفت : مطلب همین است و علم این چنین مى باشد ، و این علم چون علم تو نمى باشد اى كعب ، زنده نباشم تا زمانى كه أبوالحسن را در آن زمان نبینم (695) .

و برغم این برخورد ، عمر در مصاحبت كعب الأحبار و سؤال كردن از او ادامه داد .


[694] ـ ألرّحمن ، آیه 3 و 4 .

[695] ـ تنبیه الخواطر و نزهة النّواظر ، ورّام ابن أبى فراس 5 و 6 ج 2 .




برچسب ها: قصّه گویان و تحریف حدیث، كعب الأحبار،
[ دوشنبه 25 دی 1391 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ سینا علی نسب ]

ابن عساكر ذكر مى كند كه معاویه كعب را به قصّه گفتن فرمان داد (690) .

و معاویه به همان شیوه عمر از كعب الأحبار سؤالات بسیارى مى پرسید .

ابن عباس نقل مى كند كه : پیش معاویه بودم ، او آیه هشتاد و ششم سوره كهف را به شكلى خاص خواند ، پس من اعتراض كردم ، معاویه از عبدالله بن عمرو بن العاص سؤال كرد و او معاویه را تأیید كرد . پس ابن عبّاس گفت : قرآن در خانه ما نازل شده است .

و معاویه براى حلّ این مشكل ، شخصى را فرستاد تا از كعب الأحبار مطلب را سؤال كند ، و درباره كعب چنین گفت : آگاه باشید كه كعب الأحبار یكى از علماء مى باشد (691) . پس معاویه رأى عبدالله بن عبّاس را درباره قرآن نپذیرفت و از كعب درباره قرآن سؤال كرد .

و عمر از كعب الأحبار درباره وجود شعر در توراة سؤال كرد . پس كعب گفت : جمعى از فرزندان اسماعیل در حالى كه بر سینه آنها كتاب انجیل قرار دارد ، لب به حكمت مى گشایند و مثل ها را مى گویند و اعتقاد دارم آنان از عربها مى باشند (692) .

كعب و عبدالله بن سلام مطلبى را كه حذیفه درباره رو آوردن فتنه ها با مردن عمر ، گفته بود به خود نسبت دادند و در زمان عثمان این مطلب را منتشر نمودند كه : در زمان عمر چنین گفته مى شد : چون كعب روایت كرد كه خود به عمر چنین گفت :

« واى به حال پادشاه زمین از پادشاه آسمان »

عمر گفت : مگر آن كس كه نفس خود را محاسبه نماید .

كعب گفت : تو فتنه را بر زمین زده و مغلوب نموده اى (693) تو مصراع فتنه مى باشى .


[690] ـ مختصر تاریخ دمشق ، ابن منظور 187 ج 2 ، كنز العمّال ، حدیث 15029 .

[691] ـ ألطّبقات الكبرى ، ابن سعد 358 ج 2 ، چاپ بیروت .

[692] ـ ألعمده ، ابن رسیق ، 25 ، چاپ مصر .

[693] ـ مختصر تاریخ دمشق 347 ج 19 .




برچسب ها: معاویه ابن ابوسفیان، كعب الأحبار، قصّه گویان و تحریف حدیث،
[ دوشنبه 27 آذر 1391 ] [ 08:39 ق.ظ ] [ سینا علی نسب ]

بخارى در كتاب سنن خود حدیث پیامبر صلّى الله علیه و آله را در مورد حرمت بول كردن رو به قبله و پشت به آن را ذكر نمود . و بعد از آنكه أدلّه زیادى در اثبات این مطلب آورد ، بلافاصله قول عبدالله بن عمر را درباره بول كردن پیامبر صلّى الله علیه و آله به جهت پشت قبله را ذكر كرد . زیرا از عبدالله بن عمر شاگرد كعب نقل شده است كه : براى كارى بالاى خانه حفصه رفتم ، پس دیدم رسول خدا صلّى الله علیه و آله پشت به قبله و به طرف شام قضاى حاجت مى كرد (685) .

و بعضى از علماء در باب « نقل حدیث و روایت صحابه از تابعین و به عبارت بهتر نقل حدیث بزرگان از كوچكترها » ذكر كرده اند كه :

« أبوهریره و عبادله ( مثل عبدالله بن عمر ) و معاویه و انس و دیگران از كعب الأحبار یهودى روایت كرده اند ، با آنكه از روى فریبكارى و نیرنگ اسلام آورد (686)

و در حدیثى دیگر كه از عبدالله بن عمر نقل شده مى گوید : روزى بالاى پشت بام خانه خودمان رفتم ، پس رسول خدا را دیدم كه بر روى دو خشت به طرف بیت المقدّس نشسته است (687) .

و بخارى در همان صفحه حدیثى نبوى ذكر كرده است كه رسول خدا صلّى الله علیه و آله فرمود : هرگاه كسى براى قضاى حاجت مى رود ، رو به قبله و پشت به آن ننشیند (688) .

و این چنین بخارى سم را در عسل مخلوط نمود ، زیرا ثابت كرد پیامبر صلّى الله علیه و آله با شریعتى كه خود آورده مخالفت مى نماید . البته اگر صحیح بخارى نوشته خود بخارى باشد ، زیرا محمود أبوریّه ادّعا مى كند بعد از مرگ بخارى بسیارى از احادیث كتاب بخارى تحریف شده است . زیرا بخارى قبل از آنكه كتاب خود را پاكنویس كند مرد (689) .

اما اگر خود ، كتاب را نوشته باشد با او سخنى دیگر داریم ، زیرا همین مطالب در متّهم كردن او به دروغ و تجاوز بر ساحت مقدّس پیامبر صلّى الله علیه و آله كافى بوده ، و در هر دو صورت مطلب فوق ثابت مى كند هر آنچه در كتاب بخارى ذكر شده صحیح نمى باشد .


[685] ـ صحیح بخارى 136 ج 1 ، باب 111 ، باب لا تستقبل القبله بغائط او بول .

[686] ـ أضواء على السّنة المحمّدیّه ، أبوریّه 215 .

[687] ـ صحیح بخارى 137 ج 1 ، باب 111 .

[688] ـ صحیح بخارى : باب لاتستقبل القبلة بغائط أو بول 135 ج 1 .

[689] ـ أضواء على السّنة المحمّدیّه ، أبوریّه 316 .




برچسب ها: قصّه گویان و تحریف حدیث، كعب الأحبار،
[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ سینا علی نسب ]

كعب در قانع كردن عمر به امور بسیارى چون رفتن به شام و نرفتن عراق و متولّى نمودن معاویه و متولّى نكردن على علیه السّلام و اهتمام به صخره بیت المقدّس و تمیز كردن آن در حالى كه آن صخره بالاتر از گوساله بنى اسرائیل نبود ، موفّق شد .

و كعب عمر را دعوت كرد كه در صورت احتیاج لازم نیست به فرمانهاى خدا عمل كند ، و عمر نیز با او بر این مطلب موافقت كرد (679) .

و در عالم الرّمادة در سال 18 هجرى كعب به عمر گفت : بنى اسرائیل هرگاه گرفتار چنین خشكسالى مى شدند به خویشاوندان پیامبران متوسّل مى شدند و باران مى طلبیدند .

در اینجا روایاتى وارد شده است كه عمر چنین گفته است : این عموى رسول خدا صلّى الله علیه و آله و برادر پدر او و سرور بنى هاشم عبّاس مى باشد . و انس گفت : عمر با خدا چنین گفت : متوسّل به پیامبرت مى شدیم ما را سیراب مى كردى و حال متوسّل به عموى پیامبرت مى شویم پس ما را سیراب كن (680) .

و عمر از كعب الأحبار درباره شعر سؤال كرد كه آیا در توراة ذكرى از آن یافته است (681) .

و از او پرسید عدن چیست ؟ (682) .

بنابراین ثابت مى شود عمر بن الحطّاب ( الخطّاب ) در مسائل گوناگون و متعدّدى به كعب رجوع مى كرد ، كه در صفحات آینده كتاب واضح خواهد شد .

و آمدن كعب به مسجد النّبى صلّى الله علیه و آله و درس دادن و سخنرانى دینى او در آنجا به احادیث او نوعى قداست دینى بخشید .

و ابن كثیر در تفسیر خود مى گوید : « در یك اقدام فریبكارانه خطیر ، أبوهریره و دیگران سعى كردند احادیث كعب را به پیامبر صلّى الله علیه و آله نسبت دهند (683) » .

و چون عمر به كعب اجازه مى داد در مسجد نبوى شریف قصّه گوئى و سخنرانى نماید ، و خود نیز پاى درس او مى نشست ، بسیارى از مسلمانان احادیث او را اخذ مى كردند ; مثلا در حدیث آمده است كه كعب الأحبار چنین گفت : مى یابیم كه در كتاب نوشته شده است ، در غرب مدینه گورستانى در كناره سیل وجود دارد كه هفتاد هزار نفر از آن محشور مى شوند ، و هیچ حسابى بر آنان نیست !

پس أبوسعید مقبرى به فرزند خود سعید وصیّت كرد كه : چون به هلاكت رسیدم مرا در مقبره بنى سلمه كه از كعب شنیدى دفن كن (684)


[679] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحدید 360 ج 1 ، 115 ج 3 .

[680] ـ أضواء على السنّة المحمّدیّه ، أبوریّة 160 .

[681] ـ كتاب ألعمدة ، ابن رستیق 8 .

[682] ـ ألدّر المنثور 57 ج 4 .

[683] ـ تفسیر ابن كثیر 104 و 105 ج 3 .

[684] ـ وفاءالوفاء 81 ج 2 ، چاپخانه ألأداب ، تاریخ المدینة المنوّره ، ابن شبة 92 ج 1 .




برچسب ها: قصّه گویان و تحریف حدیث، كعب الأحبار،
[ جمعه 14 مهر 1391 ] [ 09:00 ب.ظ ] [ سینا علی نسب ]

كعب امر مهمّى را ابداع كرد كه موجب شد بسیارى از مردم پیرو او شوند زیرا مى گفت : « هیچ چیزى وجود ندارد مگر آنكه در توراة نوشته شده است (675) » و چون مسلمانان لغت عبرى را نمى توانستند بخوانند ، در دست كعب و امثال او اسیر گردیدند ، و هر آنچه را كه بدان تمایل داشت و مى پسندید به اسم ، قال الله تعالى فى الكتاب المقدّس ، یعنى خداوند تعالى در كتاب مقدّس مى گوید ، نقل مى كرد .

و به وسیله همین نیرنگ ، كعب مرجع مهمّى براى گروهى از مسلمانان گردید و آنها را به هرجا مى خواست پیش مى برد . البته این مطلب درباره كسانى بود كه متوجّه دروغهاى او نمى شدند ، اما دیگران اقوال او را به كنارى مى انداختند ، و كسانى كه در جریان و خط كعب كشیده شدند در زمره یهودى زدگان قرار گرفتند ، و آنان حدیثى از كعب به نام پیامبر صلّى الله علیه و آله روایت كردند كه در آن چنین آمده بود :

« از طرف بنى اسرائیل حدیث بگوئید و در آن حرجى براى شما نیست (676) » .

و اخبار دیگر ذكر مى كنند كه عبدالله بن عمر بن العاص كه یكى از شاگردان كعب الأحبار بود ، در جنگ یرموك به دو خرجین از علوم اهل كتاب دست یافت ، و از همان علوم حدیث مى گفت ، و ابن حجر اضافه مى كند كه : « به همین جهت ائمه تابعین بسیارى از اخذ حدیث وى اجتناب مى كردند (677) » .

و در توراة تحریف شده ، خطابى براى یهودیان آمده است كه مى گوید : پروردگار تو را انتخاب كرد تا براى او ملّتى خاص و برتر و بالاتر از تمام ملّتهاى روى زمین باشى (678) .

و یكى از أدلّه موجود نزد یهودیان كه مى گوید این قوم بالاتر از بقیّه ملّتهاست ، این حدیث است كه مى گوید : « خداوند در طول شب با یعقوب كشتى مى گرفت و از دست او عاجز شد » بلكه خداوند از رهاشدن و فرار از یعقوب عاجز ماند ، به همین جهت بارى تعالى ناچار شد عواطف یعقوب را به حركت آورد ، و التماس كند تا وى را رها كند و چنین گفت : مرا رها كن فجر طلوع كرد .

پس یعقوب گفت : رهایت نمى كنم تا مرا مبارك كنى !

پس خداوند او را مبارك نمود ، و نام او را اسرائیل گذاشت . یعنى كسى كه با خدا كشتى مى گیرد و مبارزه مى نماید !

و همین احادیث رسوا كننده و خنده آور ، در زمان كعب و عبدالله بن سلام و تمیم دارى ، مرجع مسلمانان شدند و كعب و تمیم چنین أحادیثى را براى انحراف مسلمانان ، در روز جمعه و بقیه روزهاى هفته آنهم در مسجد النّبى صلّى الله علیه و آله مطرح مى كردند . و این در زمانى مطرح مى شد كه یهودیان به مردم جهان به دیده برده نگاه مى كردند ، زیرا در كتاب تلمود آمده است كه : ما ملّت برگزیده خدائیم ، و احتیاج به دو نوع از حیوان داریم یك نوع حیوان زبان بسته ، چون چهارپایان و احشام و پرندگان و نوع دیگر حیوان انسانى مى باشد ، و این نوع سایر امتّهاى شرق و غرب عالم هستند .


[675] ـ أضواء على السّنة المحمّدیّه ، أبوریّه 165

[676] ـ تفسیر ابن كثیر 4 ج 1

[677] ـ فتح البارى 167 ج 1

[678] ـ سفر تثنیه ، ألإصحاح 14




برچسب ها: كعب الأحبار، قصّه گویان و تحریف حدیث،
[ دوشنبه 20 شهریور 1391 ] [ 08:42 ق.ظ ] [ سینا علی نسب ]

كعب الأحبار تبدیل به مرجعى عام براى دولت شد كه خلیفه در تمام شئون دولت ، به او رجوع مى كرد .

سلیمان بن یسار مى گوید : عمر بن الحطّاب ( الخطّاب ) براى كعب نامه نوشت و از او خواست تا منزلگاهها را برایش اختیار كند ، پس كعب براى او نوشت :

« اى أمیر مؤمنان ، خبردار شدیم تمام اشیاء با هم اجتماع كردند ، پس سخاوت گفت : یمن را مى خواهم و حسن خلق گفت : من همراه تو هستم و جفا گفت : حجاز را مى خواهم ، بلافاصله فقر گفت : من نیز به همراه تو هستم ، جنگ گفت : شام را مى خواهم ، پس شمشیر گفت : من همراه تو هستم ... (670) » .

و عمر از كعب راجع به على علیه السّلام و خلافت سؤال كرد و گفت : درباره على چه مى گوئى ؟ رأى خود را بگو ، و یاد كن پیش شما چه مطلبى درباره او وجود دارد (671) ؟ .

و عمر درباره خلیفه آینده از كعب سؤال كرد ، و گفت : نزد شما امر خلافت به دست چه كسى خواهد رسید ؟ (672) .

پیش گوئى یكى از علماى اهل كتاب مبنى بر آنكه عمر در آینده بر تمام شهرها مسلّط مى شود ، تأثیر بزرگى در سؤال كردن عمر از اهل كتاب داشت ، و از طرفى دیگر موقعیّت فرهنگى عالى اهل كتاب قبل از اسلام در نظر بعضى از مردم باعث این مطلب مى شد .

در كتابهاى أبى احمد عسكرى (673) آمده است كه : عمر به همراه ولید بن مغیره براى تجارت به شام مى رفت ، و چون به بلقاء رسید مردى از علماى روم با او ملاقات كرد . و مشغول نگاه كردن به او شد و بسیار در عمر نگاه مى كرد . سپس گفت : اى جوان گمان مى كنم نامت عامر یا عمران یا چیزى شبیه به آن باشد .

عمر گفت : نام من عمر است .

عالم گفت : رانهاى خود را نشان بده ، پس عمر نشان داد و در یكى آنها خالى وجود داشت كه به اندازه گودى كف دست بود ، پس از او خواست تا سر خود را نشان دهد ، پس او را طاس یافت و از او خواست تا با دست تكیه دهد ، پس او را شوم و چپ یافت .

عالم به عمر گفت : تو پادشاه عربها هستى ، پس عمر از روى استهزاء خندید .

عالم گفت : آیا مى خندى ؟ به حق مریم بتول تو پادشاه عربها و پادشاه رومیان و پادشاه فارس مى باشى ، پس عمر او را ترك كرد در حالى كه كلام او را ناچیز مى شمرد .

و عمر بعد از آن درباره آن واقعه گفتگو مى كرد و مى گفت : آن مرد رومى سوار بر الاغ دنبالم مى آمد و پیوسته همراه من بود تا ولید كالاى خود را فروخت و با قیمت آن كالا عطر و لباس خرید و به حجاز بازگشت در حالى كه مرد رومى همچنان دنبالم مى آمد و از من چیزى نمى خواست و هر روز دست مرا مى بوسید ...(674) .

همانطوریكه در این روایت واضح است ، عمر برده اى از بردگان ولید بن مغیره ، گردنكش قریش بود و به دست او تربیتى كامل یافت ، و هرگز از آن تربیت دور نشد .


[670] ـ مختصر تاریخ دمشق ، ابن منظور 133 ج 1 .

[671] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحدید 115 ج 3 ، چاپ دار احیاء الكتب العربیّه ـ بیروت .

[672] ـ همان مصدر .

[673] ـ عمر ، برده اى از بردگان ولید ابن مغیره بود ، اقرب الموارد ، ذیل مادّه « عسف » لذا أبوسفیان بعد از خلیفه شدن عمر چنین گفت : فرزندان عدى بعد از فقر و ذلّت به أمیر رسیدند .

[674] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحدید ، 183 و 184 ج 12 .




برچسب ها: كعب الأحبار، قصّه گویان و تحریف حدیث،
[ یکشنبه 19 شهریور 1391 ] [ 08:31 ق.ظ ] [ سینا علی نسب ]

 شاعرى شعرى براى پیامبر صلّى الله علیه و آله سرود ، پس عمر داخل شد ، پیامبر صلّى الله علیه و آله به شاعر اشاره كرد تا ساكت شود ، و چون عمر خارج شد فرمود : ادامه بده و شاعر ادامه داد ، پس عمر بازگشت و پیامبر صلّى الله علیه و آله براى بار دیگر اشاره به سكوت نمود ، و چون عمر خارج شد ، شاعر درباره او سؤال كرد ، پیامبر صلّى الله علیه و آله فرمود : این عمر بن الحطّاب ( الخطّاب ) است ، او مردى است كه باطل را دوست ندارد (666) .

و هدف راوى این حدیث آن است كه ألعیاذ بالله رسول خدا صلّى الله علیه و آله اهل باطل و دوستدار باطل مى باشد .

و در همان حالى كه عمر بن الحطّاب ( ابن الخطّاب ) منصب قصّه گوى در مسجد را اختراع كرد ، خداوند تعالى این وظیفه را منحصر به پیامبر صلّى الله علیه و آله نمود ، زیرا در حدیث آمده است كه :

روزى امام حسن علیه السّلام عبور مى كرد ، و یك نفر قصّه گو بر در مسجد رسول خدا صلّى الله علیه و آله مشغول قصّه گفتن بود . امام حسن علیه السّلام فرمود : تو كیستى ؟

گفت : اى فرزند رسول خدا ، من قصّه گو ( پند دهنده ) هستم .

حضرت فرمود : دروغ گفتى محمّد همان قصّه گو ( پند دهنده ) مى باشد ، خداوند عزّوجلّ فرمود :

« فَاقْصُصِ الْقَصَص » « پس تو قصّه ها را بیان كن »

گفت : پس من موعظه كننده و تذكّر دهنده هستم .

حضرت فرمود : دروغ گفتى ، محمّد همان تذكّر دهنده است . خداوند عزّوجل فرمود : فَذَكِّرْ إنَّما أنْتَ مُذَكِّر « پس تذكّر ده و صرفاً تو تذكّر دهنده مى باشى » ، گفت : پس من كه مى باشم ؟

فرمود : تو متكلّف از مردان مى باشى (667) .

و بدین ترتیب قصّه گویان تبدیل به وسیله اى نیرومند در اختیار دولت شدند ، تا اهداف خود را اثبات و دشمنان خود را دور و افكار خود را ترویج نمایند ، و به درجه اى رسیدند كه معاویه در روزى كه براى جنگ با امام حسن علیه السّلام به كوفه رفت ، همین قصّه گویان را به همراه برد (668) .

و پس از آن همین قصّه گویان ، فتنه بین شیعیان و سنّیان را در بغداد به سال 367 هجرى ترویج كردند ، و عضد الدّوله آنان را از این عمل باز داشت (669) .


[666] ـ همان مصدر .

[667] ـ تاریخ یعقوبى 228 ج 2 .

[668] ـ تاریخ بغداد 208 ج 1 ، سیر أعلام النّبلاء 146 ج 2 .

[669] ـ ألبدایة و النّهایة 289 ج 11 ، ألمنتظم 88 ج 7 .




برچسب ها: تمیم داری، قصّه گویان و تحریف حدیث،
[ چهارشنبه 25 مرداد 1391 ] [ 08:02 ق.ظ ] [ سینا علی نسب ]

از عایشه نقل شده است كه گفت : رسول خدا صلّى الله علیه و آله نشسته بود كه همهمه و سر و صداى چند بچه بگوش رسید . پس رسول خدا صلّى الله علیه و آله ایستاد كه ناگهان حبشه را دید كه مى رقصید و بچّه ها اطراف او بودند ، حضرت فرمود : اى عایشه بیا و نگاه كن ، پس آمدم و چانه خود را بر شانه پیامبر صلّى الله علیه و آله گذاشتم . حضرت فرمود :

آیا سیر نشدى ؟ آیا سیر نشدى ؟

عایشه مى گوید : من براى آنكه منزلت خود را نزد رسول خدا صلّى الله علیه و آله بدانم به گفتن نه ، نه مشغول شدم . ناگهان عمر پیدا شد ، عایشه مى گوید : پس مردم از دور آن زن رقّاصه پراكنده شدند .

آنگاه رسول خدا صلّى الله علیه و آله فرمود : من به شیاطین جن و انس نگاه مى كنم كه از عمر فرار كرده اند . عایشه مى گوید : پس از آن بازگشتم (662).

و امثال این احادیث در زمان عمر و بعد از او وضع شدند ، كه همگى آنها براى ستایش وى و بدگوئى از پیامبر صلّى الله علیه و آله ساخته شده بودند .

و عایشه امّ المؤمنین در زمان أبوبكر و عمر منصب فتوى دهنده و مرجع دینى را بدست آورد ، و با فتواهاى خود از دولت حمایت مى كرد

و چون نسبت به عثمان نظر بدى داشت ، اقدام به صادر كردن فتوائى به مهدور الدّم بودن وى نمود ، و چنین گفت :

نعثل را بكشید او كافر شد (663) .

و در عمل آن مرد سیاهى كه عثمان را ذبح كرد مى گفت :

من نعثل را كشتم .

و از أحادیثى كه بر دست قصّه گویان و پیروان آنها به ناحق و ناروا شایع شد این احادیث مى باشند : « اگر پیامبرى بعد از من باشد او عمر بن الخطّاب خواهد بود (664) و اگر در میان شما به نبوت مبعوث نمى شدم عمر مبعوث مى شد (665) .


[662] ـ صحیح سنن ترمذى 206 ج 3 حدیث 3956 .

[663] ـ تاریخ طبرى 477 ج 3 ، ألكامل فى التّاریخ 206 ج 3 .

[664] ـ سنن ترمذى ، 282 ج 5 و طبرانى همین را در ألمعجم الكبیر اخراج كرده است .

[665] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحدید 178 ج 2 .




[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 08:34 ق.ظ ] [ سینا علی نسب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 12 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


این وبلاگ گامی است کوچک در جهت روشنگری روشها و دفعات و نتیجه سوء قصدهایی که برای پیامبر رحمت و مهربانی حضرت محمد (ص) بوسیله خلفای راشد و برخی نزدیکان ایشان که از دشمنان واقعی و ماری در آستین بودند بوقوع پیوسته است

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
ابزارهای مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب